ღ خلوت عاشقانه ღ

 

هرگز حرف خدا را باور نکردم ،

وعده هایش را شنیدم ، اما نپذیرفتم ،

چشم هایم را بستم تا او را نبینم ،

و گوش هایم را نیز ، تا صدایش را نشنوم .

من از خدا گریختم بی خبر از آنکه او با من و در من بود/.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آنطور که دلم می خواست بسازم ،

 

نه آن گونه که خدا می خواست ،....

 

به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد

 

وزیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون شدم ،

من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم واز همه کس کمک خواستم ،

اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد ،

دانستم که نابودیم حتمی است ، با شرمندگی فریاد زدم :


" خدایا اگر مرا نجات دهی ، اگر ویرانه های زندگیم را آباد کنی ،

با تو پیمان می بندم هر چه بگویی را همان انجام دهم ،

خدایا نجاتم بده ، که تمام استخانهایم زیر آوار بلا شکست "،

در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرفهایم را باور کرد

 

و مرا پذیرفت ، نمی دانم چگونه ،

 

اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد ،

او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید ،

گفتم" خدای عزیزبگو چه کنم تا محبت تورا جبران کنم ،"

خدا گفت " هیچ ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن

وبدان در همه حال در کنار توهستم "

گفتم " خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم "

سپس بی آنکه نظر اورا بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم ،

اوایل کار هرآن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم

و او فوری برایم مهیا می نمود ، از درون خوشحال نبودم ،

نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه ،

از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگیم

از خدا نظر بخواهم ، زیرا سلیقه اش را نمی پسندیدم ....

با خود گفتم" اگر من پشت به خدا کار کنم

و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره اوهم مرا ترک می کند

 

و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم "

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اینکه وجودش را کاملا فراموش کردم ،

در حین کار اگر چیزی لازم داشتم

از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند در خواست می کردم ،

عده ای که خدا را می دیدند،

با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود ،

نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند ،

اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند

تا آنها نیز بهره ای ببرند ،

در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند

از پشت خنجری زهر آلود بر قلب زندگیم فرو کردند ،

همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند

و من ناتوان و زخمی برزمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم ،

آنها به سرعت از من گریختند ....

همان طور که من از خدا گریختم ،

هرچه فریاد زدم ، صدایم را نشنیدند ،

همان طور که من صدای خدا را نشنیدم ،

من از همه جا نا امید شده بودم باز خدا را صدا زدم ،

قبل از آنکه بخوانمش کنارمن حاضر بود ،

گفتم

خدایا دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند ،انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم

خدا گفت " تو خود آنها را به زندگیت فرا خواندی

از کسانی کمک خواستی که

محتا ج تر از هرکسی به کمک بودند


گفتم"مرا ببخش ،من تورا فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و

سزاوار این تنبیه هستم ،

اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی

هر چه گویی همان کنم ،

دیگر تورا فراموش نخواهم کرد."

و خدا تنها کسی بود که حرفها و سوگند هایم را باور کرد ،

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خودم بایستم ،

و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا تنبیه کرد.

گفتم" خدای عزیزم بگو چگونه محبت تورا جبران کنم؟ "

و خدا پاسخ داد" هیچ ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن

و بدان بی آنکه مرا بخوانی در کنار تو هستم "


پرسیدم" چرا اصرار داری تورا باور کنم

و عشقت را بپذیرم ؟ "

گفت" اگر مرا باور کنی ، خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری،

وجودت آکنده از عشثق می شود ،

آن وقت به آن لذت عظیمی که در جستجوی آن هستی،می رسی و

دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیاندازی ،

چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی ،زیرا تو و من یکی می شویم ،

بدان که من عشق مطلق ، نور مطلق و آرامش مطلق هستم

و بی نیاز از هر چیز ،اگر عشقم را بپذیری تو نیز نور ، آرامش

و بی نیاز از هر چیز خواهی شد .

اگر گوشه ای از داستان زندگی من برای شمانیز صادق است ،

تنها بدانید که او همیشه آنجاست ، در کنار شما ، مشتاق برای یاری رساندن به شما ،

عشق اورا بپذیرید ، خواهید دید که با چه سرعتی زندگی شمارا متحول خواهدنمود .

من شما را باور دارم .......

 

 

 

/ 0 نظر / 69 بازدید